بته جقه ای بر تن زاینده رود می کشم
و امشب هم
فصلی از میز را
خواب خواهم دید
چه کسی می داند
آشفتگی اش
از آن خواب های من است
کمی برای دست های
کودکانهام
سیب پوست می کنم
واژه ای سر ریز میشود
تا انتهای رو میزی قلمکار اصفهان
و نمی داند
کجای این شهر
بی بودن ما
به تنگ امده است
که هی شب ها
آرام در تاریکی
شانه هایش تکان می خورند
با خودکار آبی ام
گل های عباسی
و بته جقه های
او را می کاوم
و اسلیمی می کارم
رنگ می گیرند
از متن نوشته های
این
شب
تا هذیان های
من...تب
آرام
پاشویه ام می کند
این شهر با رودخانه اش
کمی آرام می گیرم
اما
در این مرداد ماه بی رودخانه
من
تب
بی پاشویه مانده ایم
کمی
خسته ام
بته جقه ای از این سفرهی قلمکار
بر تنم می کشم
خواب تاریخ
چقدر آشفته است.
1387- اصفهان
من هم
گاهي در پس واژه ها
مي مانم
براي نگاهي
حتي
کمي شعر
اينگونه:
تو بر روي صندلي
من هم
تو در چشم من
ديده مي شوي
و من
نه
تصويري
گوشه اين پنجره هستم
کسی واژه ها را تايپ مي کند
و کسي
در سکوت
فقط مي خواند
و مي دانيم
کسي هست
برايش بنويسم
همين...
دلگرمي خوبي است
تو با بلوز آبی ات
من با موهاي بافته
و همچنان
تند تند
مي نويسم و
فقط
مي خواني
با لبخندی
لميده
بر سطحي از ميز
حرفي نمي زني و
فقط
تند تند
مي نويسم
تا واژه اي
از دوستت دارم جا نماند
.. .
من يک واژه نيستم
من دلتنگي اين واژه هایم
تند تر
تا واژه دوستت دارم جا نماند
همين.
1387
فنجانم را بر می نوشم و قهوه را می کاوم
فنجان قهوه را می نوشم
مثل تمام خاطرات
در تمامی شهرها
که با دست مرا می بینند
فنجان را بازبرمی گرداند:
" درون اش موجی است
که به صخره ای می خورد."
من از این همه
آمد و شدو گشت
خسته ام
من در این شهر خواهم ماند
نه برای تو
نه برای من
برای خودم
تا عصر کنار رودخانه
کنار پل اللهوردی خان
کنار این همه عابر
بنشینم
و خسته شوم
و ندانم که چرا دیگر نمی خواهم
جایی دیگر باشم
"و به دریا باز می گردد."
1387
------------------------------------------------
با تشکر فراوان از آقای مستقیمی(راهی)
خوانش آقای مستقیمی ( راهی) از شعرم را به پاس احترام از ایشان قرار می دهم:
مثل تمام خاطرات
در تمامی شهرها
که با دست مرا می بینند
فنجان را بازبرمی گرداند:
" درون اش موجی است
که به صخره ای می خورد
و به دریا باز می گردد."
